این روزا در یخچال رو که باز می کنم واقعا به خودم افتخار می کنم با این لایف استایل تغذیه سالم!
ماست میوه ای به جای دسر های شکلاتی و کاراملی, شیر بدون چربی(من به ندرت شیر می خورم معمولا), آب "cranberry" مفید برای کلیه , پسته تازه مفید برای همه چی, مربای هویج کم شیرین مفید برای کبد, موز و گوجه فرنگی به عنوان منابع پتاسیم(تازگی وسواس پتاسیم گرفتم!), شکلات تلخ مفید برای قلب.
البته به اینها اضافه کنید: کره, خامه, کالباس و مایونز, آبجو, اسمیرینف(خیلی کم پیش میاد که از این گروه استفاده کنم)
خلاصه که دارم حسابی بدنم رو خجالت می دم. باید یه فکری هم برای میوه خوردنم بکنم
پ.ن. دوستی می گفت: حیف این بدن نیست که سالم و سلامت بره زیر خاک؟! شایدم راست می گفت, ولی فعلا که مجبوریم با هم کنار بیایم ترجیح می دم سالم نگهش دارم
پ.ن.2. هفته ای حداقل یک لیوان شراب قرمز یکی از عوامل موثر در جوان ماندن است. به خدا
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:39  توسط ژوكر
|
گاهی انقدر در "منطقی بودن" و " منصفانه قضاوت کردن" و "درک موقیت دیگران" و " از دید طرف به قضیه نگاه کردن" و این مزخرفات غرق می شم که اصلا یادم میره پوینت آو ویوو خودم چیه.
لازمه یکم این عادت احمقانه رو کنار بزارم و بعضی وقتها دست از توجیه کردن کارهای دیگران بردارم. من هم آدمم
حق دارم گاهی خودخواه باشم, حق دارم از چیزی ناراحت بشم, حتی اگر به نظر بی انصافی بیاد.
خیلی تمرین می خواد
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط ژوكر
|
- خیلی مسخره است که آدم در سن 26 سالگی دچار همچین تعارضی باشه, نه؟
- آره, همون طور که خودت گفتی درواقع فقط یه تعارضه
پارسال این موقع این تعارض رو کنار گذاشتم, درواقع برام کنارش گذاشتن.
نمی دونم پشیمونم یا نه. ولی احتمالا در آینده مشکلاتی در پی خواهد داشت.
امیدوارم حداقل این مشکلات فقط در حد خودم باشه و اطرافیانم رو درگیر نکنه
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:54  توسط ژوكر
|
۲۶ ژوئن - ۲۶ اكتبر
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:6  توسط ژوكر
|
تنها دليلي كه باعث ميشه بخوام برگردم،وضعيت اينترنته!
البته وقتي آدم براي تعطيلات چند روزه جايي بره، جهنم هم كه باشه خوبه. بالاخره چهارتا دوست و آشنا ديدم و دلم خوش شد يه كم. ولي مي دونم كه اگه مي خواستم اينجا زندگي كنم بازم همه چي ميرفت روي اعصابم.
پ.ن. البته دلايل زيادي هست كه مجبورم برگردم، يكيش وام و بدهي و اينا
پ.ن.۲. تقريبا بيشتر دوستام ترجيح ميدن ايران زندگي كنن كه اين هميشه باعث تعجب من بود. ولي الان واقعا به چنين آدمهايي كه عليرغم سختيهايي كه اينجا هست بازهم خوشحالن و از اينجا بودنشون راضي هستن، غبطه مي خورم.
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:27  توسط ژوكر
|
من
تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز
هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این
هرگز کشت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:2  توسط ژوكر
|
قرار بود اگه امام رضا بطلبه این مرخصی رو برم یه جای دیگه
امام رضا طلبید و امام زمان نطلبید. اینه که این یکی رو هم میرم ایران
نامردی بود، خیلی...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:41  توسط ژوكر
|
چند روزه توی شرکت یه صندوق کمک به سیل زدگان فیلیپینی گذاشتن. دیشب که چشمم بهش افتاد داشتم فکر می کردم (بدون قصد قضاوت، صرفا این فکر به ذهنم رسید) " عجب کاریه ها، یعنی اگه ایران هم یه همچین اتفاقی بی افته از این کارها می کنن یا مثلا ما به عنوان ایرانیهای شرکت همچین پیشنهادی می دیم؟" بعد گفتم ای بابا، حالا که خبری نیست خوشبختانه.
امروز بعد از ظهر بیدار شدم و فهمیدم زلزله اومده. نذاشت فکرم خشک شه لامصب!!!
پ.ن. کار بدی هم نیست، این فیلیپینیها درسته که آی کیوی بیشترشون نسبتا پایینه، ولی در عوض آدمهای پرکار و بی ادعا و مودب و تمییز و قانع و نسبتا خوشحالی هستن. نمی دونم چرا انقدر کشورشون بدبخته با اینهمه ویژگی خوب مردمش!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:24  توسط ژوكر
|
چمدونی که قرار بود برای سفر دیگه ای بسته بشه
کت و شال و کلاهی که توی کمد به من دهن کجی می کنن
مرخصی ای که با وسواس و دقت تاریخش رو انتخاب کردم
به همبن سادگی به همین مسخرگی
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:43  توسط ژوكر
|
خدمت پدر محترم عرض کردیم که چند روزی تشریفمون رو می بریم وطن. با احتیاط پرسید چند روز؟ بعد که جواب دادم باز با احتیاط پرسید : مرخصی داری؟(هنوز امیدواره که خسته می شم و بر میگردم)و وقتی جواب مثبت گرفت بسیار مشعوف شد و تشکر کرد(!!!!) و شرمنده شدم تا بینهایت...
پ.ن. ۱. یادم افتاد وقتی خیلی بچه بودم و بابا از ماموریت میومد،یا کلا کسی میومد که چند وقت پیشمون باشه، من اولین چیزی که می پرسیدم این بود که تا کی می مونی؟ و همیشه هم با سرزنش بزرگترها روبرو می شدم که این چه سوالیه هنوز طرف از راه نرسیده...
در صورتیکه این خیلی هم طبیعیه که آدم بخواد از اول تکلیفش رو بدونه که چقدر وقت داره از وجود کسی لذت ببره. هرچند که الان خیلی کم این سوال رو می پرسم و خیلی با احتیاط. چون معمولا آدمها هرچی بزرگتر می شن درمورد سوالهای مربوط به آینده و جواب دادن به این سوالها محتاط تر میشن و جوابها معمولا حاوی این عبارتهاست" نمیدونم چی پیش میاد، نمی دونم چی بگم، مطمئن نیستم..." که این عدم اطمینان از همه چی تلخی خودش رو داره.
چه می شه کرد در دنیایی که هیچ اطمینانی به هیچی نیست، شاید اصلا زندگی همین باشه و ما گاهی خیلی وسواس به خرج می دیم.
پ.ن. ۲. این مرخصی شامل سالگرد "اولین بار" هاییه که سال قبل تجربه کردم و بنابراین قرار نبود مال ایران رفتن باشه. ولی حالا که این طور پیش اومد حس خوبیه که اقلا چند نفر از دیدن آدم خوشحال میشن.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:30  توسط ژوكر
|